یک زن تنها...
با قلبی شکسته...
وجودش مملو از التماس و خواهش...
به یاد از دست رفته ای، لب چشمه های و های می گریست...
و از این قبیل مبتذلات!
نمی دانم شما با مشاهدهء چنین صحنه ای به یاد چه می افتید؟
شاید بلافاصله رقیب ماهرو و سنگدل بانو را تصور می کنید که در آغوش آقا از آن لبخندهای شیطانی دلبرانه می زند!
و آرزویتان این باشد که به روی این پتیاره شمشیر بکشید بلکه بانوی سیاهپوش از لباس عزا بدر آید!
اما من به شما می گویم که منظرهء این زنکهء بدبخت تنها مرا یاد عفونت دهانهء رحم می اندازد و بس!
و همین الآن حاضرم به شما کتباً گواهی دهم که شمشیرکشی شما غمی از غمهای بانوی همیشه غمگین نمی کاهد!
از هر روانپزشکی هم می خواهید بپرسید، این بانو خودآزار است!
حتی اگر شده با پای برهنه می گردد و دست یک نگار دیگر را می گیرد و کف دستان آقا می گذارد تا خدای ناکرده از لذت زار زدن لب چشمه محروم نماند!
هی به بخت سیاهش لعن کند و در دل ذوق خودش را بکند که عجب شاعرانه و رمانتیک و انقلابی است!
اما من به شما قول می دهم بانوی سیاهپوش ما اینقدر خوش دارد تن ظریف و ستمدیده اش را در ازای لگدی به ماتحتش تقدیم این و آن کند که آخرش هم یک بچهء بی پدر درست می شود!
مگر همهء فاحشه ها شبها نمی گریند؟
چرا یکی بانوی سیاه می شود و دیگری هرزهء سرخ؟
زن زیبا آن روح رنگپریده ای نیست که از فرط گریه ریمل پای چشمش ماسیده باشد،
آن پریوش است که مردان گردن کلفت بسیار را بین دو عدد پستان لیمویی لطیفش له کرده!
زنک!
تا وقتی کسی را نجستی که مجبور نباشی برای همراهیش همیشه خط چشم ضد آب مصرف کنی زیبا نمی شوی!
به مادر زمین قسم کسی گدای اشک بی ارزشت نیست!
زنک!
به خودت بیا!
از خیر آنکه به زیر پا انداخته ات بگذر،
چه بسا مردان که بر پای چرکینت بوسه می زنند!
