تبليغاتX
خاطرات یک اسکیزوفرنیک

خاطرات یک اسکیزوفرنیک

"چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت"


یک زن تنها...
با قلبی شکسته...
وجودش مملو از التماس و خواهش...
به یاد از دست رفته ای، لب چشمه های و های می گریست...
و از این قبیل مبتذلات!

نمی دانم شما با مشاهدهء چنین صحنه ای به یاد چه می افتید؟
شاید بلافاصله رقیب ماهرو و سنگدل بانو را تصور می کنید که در آغوش آقا از آن لبخندهای شیطانی دلبرانه می زند!
و آرزویتان این باشد که به روی این پتیاره شمشیر بکشید بلکه بانوی سیاهپوش از لباس عزا بدر آید!

اما من به شما می گویم که منظرهء این زنکهء بدبخت تنها مرا یاد عفونت دهانهء رحم می اندازد و بس!
و همین الآن حاضرم به شما کتباً گواهی دهم که شمشیرکشی شما غمی از غمهای بانوی همیشه غمگین نمی کاهد!
از هر روانپزشکی هم می خواهید بپرسید، این بانو خودآزار است!
حتی اگر شده با پای برهنه می گردد و دست یک نگار دیگر را می گیرد و کف دستان آقا می گذارد تا خدای ناکرده از لذت زار زدن لب چشمه محروم نماند!
هی به بخت سیاهش لعن کند و در دل ذوق خودش را بکند که عجب شاعرانه و رمانتیک و انقلابی است!

اما من به شما قول می دهم بانوی سیاهپوش ما اینقدر خوش دارد تن ظریف و ستمدیده اش را در ازای لگدی به ماتحتش تقدیم این و آن کند که آخرش هم یک بچهء بی پدر درست می شود!
مگر همهء فاحشه ها شبها نمی گریند؟
چرا یکی بانوی سیاه می شود و دیگری هرزهء سرخ؟

زن زیبا آن روح رنگپریده ای نیست که از فرط گریه ریمل پای چشمش ماسیده باشد،
آن پریوش است که مردان گردن کلفت بسیار را بین دو عدد پستان لیمویی لطیفش له کرده!

زنک!
تا وقتی کسی را نجستی که مجبور نباشی برای همراهیش همیشه خط چشم ضد آب مصرف کنی زیبا نمی شوی!
به مادر زمین قسم کسی گدای اشک بی ارزشت نیست!

زنک!
به خودت بیا!
از خیر آنکه به زیر پا انداخته ات بگذر،
چه بسا مردان که بر پای چرکینت بوسه می زنند!

 

+ بافته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:43  از توهمات من!  | 


دیوانه ترین دختر دنیا روزها می خوابید و شبها می نوشت...
گه گداری دمی به خمره می زد، ودکای ارزان قیمت سر می کشید،آن هم با بطری! نه چون هوس کرده بود یا نه حتی برای فراموش کردن، چون به ادبیات روس علاقه داشت و گویا در زمان داستایوسکی و گوگول مردم بدبخت زیاد بوده اند...
اما خوب از شما چه پنهان مدتی بود می خواست تغییر کند...
مثلاْ می شد به احترام رمانهای مبتذل فرانسوی شراب بوردو مزه مزه کند،
یا از لاک تنهایی اش بیرون بیاید و از این قبیل مزخرفات!
کسی درست خبر ندارد چرا و چگونه چه اتفاقی برایش افتاد...
گمان نمی برم از وقتی فاحشه های فرانسوی در گوشه کنار شهر می لولند دست به کتاب زده باشد،
همین قدر می دانم که دیگر تنها نیست!
نه می نوشد و نه می نویسد...
همه اش خواب است!
+ بافته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:18  از توهمات من!  | 

-شبیه عجیبی،
شباهت قریبی به عجیب داری.
تو پیچیده ترین دختر ساده ای هستی
تو از تمام آرزوها مفصل تری...!

-شبیه حماقتم، حتی خود حماقتم!
من ساده ترین ساده هایم که چون از درک سادگی عاجزند پیچیده ام می خوانند!
من،
به حسرت خلاصه شده ام...

+ بافته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:43  از توهمات من!  | 


شبحی پشت در است
و من سرشارم از عشق
هر کسی خواست باشد!
ندرد به سرپنجهء خشم قلب مرا...
هر کسی خواست،
                 باشد!
                      حتّی تو...

+ بافته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:4  از توهمات من!  | 


ای که در حسرت آفتابی شب و روز

خود سایه میانداز بر سر من!

+ بافته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:57  از توهمات من!  | 


زور زدم
زور زدم
یبوستم درمان شد ولی
باور کن عاشق نمی شوم!

+ بافته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:52  از توهمات من!  | 


روزی که برای اولین بار تو را دیدم فهمیدم عشق چیست...

تپش قلبم که به من نهیب می زد،
بارها این اولین ملاقات را تصور کرده بودم...
خط نوشته هایت که چه زیبا بود،
اشعار نابت،
و بوی بهار نارنجی که نامه هایت می داد...
می خواستم ببینمت تا با هم شعر بخوانیم،
تا بوی بهار گیسوانت مستم کند!
می خواستم که عاشق این فرشته باشم!

روزی که برای اولین بار تو را دیدم فهمیدم عشق چیست!

لبخند زنان به سویم آمدی...
اما...

متأسفم!

تو اصلاً جذاب نیستی...

دوست من!

+ بافته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:31  از توهمات من!  | 

کسانی هستند که آرامش ذهن تو را می دزدند تا سینه ات مملوء از شعر شود!

این یعنی عشق...

و کسانی دیگر که تو را از هرچه شعر خالی می کنند تا در آغوششان آرام گیری!

این یعنی زندگی...

و سوال من...

که آیا نمی توان عاشقانه زیست؟

+ بافته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  از توهمات من!  | 


بعد از ماهها اومدم بگم که:

گاهی فکر می کنم علی رغم اعتقادات عقلیم صرفاً آرامش مهم نیست...من دنبال فهمیده شدنم!

اینو می فهمی؟؟؟

+ بافته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:17  از توهمات من!  | 


همین جوری بازی بازی

رو اوردیم به بچه بازی!

همین!

+ بافته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:49  از توهمات من!  | 


خیلی ساده...

خیلی روان...

خیلی حقیقی...

خیلی بی معنی!

دلم تنگ شده...

برای خیابان و کوچه باغ و بازار...

خاک و در و مجسمه...

و حتی و شدیداً برای تهران کثافت یا کثافت تهران!

نه برای مادرم، و نه برای پدرم...

و نه حتی شما...
دوست عزیز!

+ بافته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:13  از توهمات من!  | 

-خسته نباشید حسن آقا.

-سلامت باشی آقای کاووشی، چه عجب ما شما رو زیارت کردیم! حتمی مشغول یه کار تازه بودید...

-نه چه کاری؟ چه تازگی ای؟ هیییی...

- شکسته نفسی می فرمایید! ما که همیشه پز شما رو به فامیل دادیم: آقای کاووشی شاعر بزرگ! به خدا چقدر خوبه تو این محل آدم با معلومات و خوش ذوقی مثل شما هست!

-هوم لطف دارید...می گم حسن آقا...خانوم گفتن دو کیلو از اون سیب خوباتون برام سوا کنین لطفاً!

-آهاااا! من شما شاعرا رو خوب می شناسم! باز حوا خانوم می خواد آدمو به گناه بندازه هان؟؟ ولی نه من شیطان رجیم نیستم آقای کاووشی! ولی خودمونیم خوب کلکی هستیا...

-نه به خدا! آخه امشب عمو زن عموی خانوم میان منزل، خانومم یاهاشون رودربایستی داره اینه که سیب خواسته...گفته دقت کنم آبدار و بدون لک باشه! از این سیب سرخ گردا...

-هی هی هی...سیب گرد...ما همین الآن روی یه سیب گرد ایستادیم! خانوم شمام ماشالاش باشه خوب زرنگه! دنیا رو از شما خواسته...ولی بهش بگو حسن آقا گفت اگه دنیا دست من بود... هییی....چی بگم واللاه!

-اگه دنیا دستِ...نه حسن آقا! خانوم طفلی ما اگه دنیا رو می خواست زن من به اصطلاح شاعر نمی شد! بنده خدا فقط دو کیلو سیب می خواد جلو مهمون آبروداری کنه.ولی تأکید کردن ابری نباشه سیباتونا!!

-ای آقا...درسته شما شاعرید، ولی به فکر حال ما عوام یه کلاس سوادم باشید... واقعاً متوجه منظورتون نشدم! ابری نباشه...سیب...ابر...سیب ابری...همم...گمونم دارم یه چیزایی می فهمم...

-نه حسن آقا!
من فقط سیب می خوام!

+ بافته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:7  از توهمات من!  | 

در نی ات بدم!

حتی اگر صدا نداد...

هوای خفه آزاد شد!

(بامعنی!)

+ بافته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:54  از توهمات من!  | 

چشمش را که باز کرد جمعیت را دید و همه که به هم تنه می زدند و رد می شدند.همه کت و شلوار پوش و گه گاه شنل و دامنی که در آن شیر تو شیر به چشم می خورد، همه چیز یک شکل و خاکستری مثل معماری اروپای شرقی.دست در جیب راه می رفت و نگاه می کرد،برای دیدن تفاوتها به نکته بینی روی آورده بود. گوشه و کنار دست فروشی بساط پهن کرده بود و از آن رنگ می تراوید و جشم را خیره می کرد.هر کس چیزی عرضه می کرد،سکه های قدیمی و تمبر و دستمال حریر، یکی می خواند و یکی می رقصید و یکی خودش را گلمال کرده بود در نقش مجسمه.کار یکی گرفته بود و کار یکی کمتر و یکی معلوم نبود برای که خودش را دلقک کرده بود. فکر کرد در این سیل خاکستری تخته پاره هایی هم می آیند و می روند و همه اش گل و لای نیست.خودش هم گل و لای نبود نمی دانست کجا بساط پهن کند و چه بفروشد فقط می دانست که دستش در جیبش عرق کرده و نای راه رفتن بی وقفه نداشت.سرش را خاراند و خواست فکر کند صدای خوبی دارد اما نتوانست، دستش به قلم هم نمی رفت نه برای نوشتن و نه تصویر زدن. عجیب بود که گمان می کرد تخته پاره است با تمام بی هنری.اگر همان طور که همیشه آرزو داشت جادوگر بود الآن می دانست چه کند حیف که فالگیری در کف دستش خواند که نیست و ای کاش کمتر گفته بود، یا که بقیه اش را هم می گفت تا اینقدر سر نمی خاراند و فکر نمی کرد و همان بقیه را بی پروا انجام می داد. کاش می دانست این جماعت به قصد چه کاری روانند شاید او هم به همان کار می پرداخت. آن وقت دیگر آنجا بی هوا سرش را نمی خاراند. شاید از بی هدفی خوشش نمی آمد، یا همین جا بساطی پهن می کرد یا دنبال بقیه پی کارش می رفت که خوب نمی دانست چیست و این هم یک جور بی هدفی بود، پس بساطش را پهن کرد. فی الواقع لباسش را کند چون اندام خوبی داشت، آن هم بدون مربی و تمرین. یک جور استعداد که خراب نشده بود یا شاید هم یک جور استعداد که واقعاً وجود داشت نه فقط در مخیلهء معیوب او. یک گوشهء نورانی را انتخاب کرد تا تابش طلایی آفتاب رنگ تنش را بیشتر کند، خسته شده بود از بی رنگی. عرق دستش داشت خشک می شد،و وزش باد بر روی پوستش، یک جور احساس خوب. با تمام وجود حس کرد و حتی فکر کرد تخته پاره ایست و جایی گیر کرده و فارغ از ترس کنده شدن و شناور شدن تا ناکجا آباد و حتی پوسیدن. و نور خورشید که همیشه معرکه است. اما داشت حوصله اش سر می رفت کاش نرمشی کند که هم کاری کرده باشد هم هیکلش بهتر شود. دو سه نفر جلوش توقف کوتاهی کردند که خوب رفتند. اما تک و توک سکه ای هم برایش پرتاب کردند. اول ذوق زده شد اما دیگر عادت کرد و عادت خیلی بد است. حتی احساس کرد تخته پاره کمی از لنگرگاهش لق زد که با چند تا حرکت آکروباتیک حل شد. راستش نرمش را دوست نداشت گاهی حتی از بدنش بدش هم می آمد.اما بدنهای زیبا زیاد دیده بود کاش نقاش می شد آن وقت اندام زیبای این و آن را می کشید و هی نگاه می کرد، بعد خودش را در آن بدنها تصور می کرد. حق هم داشت، خودش کشیده بود. دو سه تا حرکت جدید انجام داد و یکی برایش کف زد.اما به هر حال بساطش بی رونق بود و نه اهل بیزنس بود و نه تبلیغات و نه حالا که فکرش را می کرد نیازی به توجه حس می کرد. اه این آفتاب هم که چشم را می زد. کاش عکاس بود هر چه باشد نور روز جان می دهد برای عکاسی. اما تا جایی که یاد داشت دوربین به دست نگرفته بود و الآن فقط یک بدن زیبا داشت که از آن حوصله اش سر می رفت.هر چه باشد بارها جلو آینه ایستاده بود اما جالب آنجاست که انگار حوصلهء هر رهگذری هم زود سر می رفت.گویی همه از این خداداده ها بسیار دیده بودند و دنبال دست خورده ای می گشتند. انصافاٌ که فکر می کرد، اگر در بدو خلقت زمان ایستاده بود و او را بر سکویی می ایستاندند اینقدر بی اعتنایی نمی دید، اما زمان نایستاد و دوید و مردم هم دویدند و فقط او ایستاد و سر خاراند و الآن همه دویده اند و عضلانی و خوش اندام و نقاش و عکاس و حتی جادوگر شده اند. یا که کت و شلوار پوشیده اند و سر کاری می روند، هرچند معلوم نیست چه کاری. مگر مهم است چرا، مهم این است که می روند و مثل شپشی ها سر نمی خارانند. شاید هم این سیل خاکستری می روند بلکه  برسند و حتماً هم می رسند چون برای هرچیز اتمامی است من جمله برای راه. شاید هم پایشان به سنگی گرفت و لنگ شد و مدتی معطل شدند و خونی ریخت و رنگی پدید آمد و سرشان گرم شد. به هر حال از این آفتاب گرفتن بی جا بهتر بود نبود؟ حس کرد تخته پاره به شدت لق می زند و حتی فکر کرد که جه الزامی است تخته پاره باشد. آن هم با این همه بی هنری. حالش داشت از تمام دست خورده ها به هم می خورد اما تقصیر کیست که از همان بدو خلقت به خداداده ها اکتفا کرده بود؟ کت و دامن نداشت اما بدش نمی آمد سر کار برود. لباسش را پوشید و قاطی جمعیت به راه افتاد.

+ بافته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:51  از توهمات من!  | 


چرا تلخی است که بر قلم جاریست؟
نه!
نمی پذیرم...
که زباله دان باشم!

+ بافته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:47  از توهمات من!  | 


به احترام اساتید موذن زاده و شجریان،

و به عشق آش رشته،

و شوق لحظهء افطار،

روزه می گیریم!

همچنان بدون نماز!

باشد که مقبول درگاه حق تعالی که معلوممان نشد کیست و کجاست واقع شود!

گفتیم که گفته باشیم!

+ بافته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:45  از توهمات من!  | 


الآن که در ماه مبارک رمضان با شکم تهی از لقمه های حرام، نه به سبب صیام که صرفاً به علت کهولت جهت تدارک طعام، دست به قلم بردم تا بگویم که چگونه این گونه شد و هدف خالق(بنده!) از خلق چنین بلاگ بی مایه ای چه بوده، انتظار نداشته باشید چیزی دستگیرتان شود که ارتباط مستقیم میان مغز و شکم ما از همه لحاظ اثبات شده است که هرگاه شکم خالی است مغز نیز هم!

باید بگویم که به بلاگ محقر ما خوش آمدی! می دانم که تعجب می کنی از آدم شیرازی صفتی چون من که چگونه دست به یک کار،هر چند غیر مفید، زده ام! و تا بدین لحظه هم رها نکرده ام!

می دانی که من در ایام جوانی ذوقی داشتم و شوقی و دفتری هم! اما با گذر روزگار ذوقمان مخروب، شوقمان معدوم، و دفترمان به تبَع مسکوت شد!

در نگاه اول چنین به نظر می آید که این فرایند به ترتیبی که نگاشته شد از راست به چپ است!اما ما فکر کردیم شاید مثل انگلیسی از چپ به راست باشد! بدین صورت که اگر دفتری دست و پا کنیم ذوق و شوقمان هم به خودی خود به دست و پا می افتند!

و ما بلاگ را به دفتری خود برگزیدیم که نه بتوان پاره اش کرد و نه سوزاندش و نه لازم باشد از شر والدین در هفت سوراخ نهادش! و هم اینکه اگر تو مسکوتش گذاشتی به یمن قدوم این و آن مسکوت نمی ماند!

بگذریم که این و آنی هم سر نمی زنند و شوق و ذوق ما دست و پا که هیچ انگشت هم تکان ندادند و حتی بیلاخی هم به ما نشان ندادند ما همچنان هستیم با دفتر و حوضمان!

این دفتر من نیستم که من موجودی هستم محصور در بند منطق و حساب...اما اینجا هر از گاهی فارغ از آنالیز و آزمایش و محاسبه و چند و چون و چرا محتویات نهفته در درونم را استفراغ می کنم! باشد که نیمکرهء راست مغز ما هم نفسی بکشد و نیمکرهء چپ کمتر دیکتاتور اعمال ما باشد!

چون معتقدم عقل صرف بد چیزی است!زیرا منطق را نمی توان با منطق رد کرد!و وای به روزی که زشتیها و بیهودگیها با منطق به تو ثابت شوند و تو جز منطق سلاحی در دست نداشته باشی!

به همین دلیل ما داریم راههای فرعی رسیدن به کوی علی چپ را بدین وسیله که عرض شد کشف می کنیم که با این افکار سیاه نه نای زندگی می ماند و نه حال خودکشی!

پس حال که باید زیست...و باید زیست...بهتر است به کوچه های اعیان نشین علی چپ راه ببریم! که عاقبت ماندن در این دخمه های تنگ و تاریک جز پوسیدگی تدریجی نیست!

و اینکه چرا شما را به این خرابه دعوت نمودیم دلائل عدیده ای دارد که یکی اشتراک بیماری من و شماست و دیگری علم من به این نکته که شما نیز چون ما اهل قضاوت و محکوم کردن نیستید و من نمی خواهم قضاوت و محکوم شوم!

و اینکه من چرا به جای نبشتن مثل آدمیزاده این گونه می نویسم انگار که مرض دارم چیزی است که به آن "کرم لحظه" می گویند و بدین معنی است که در این لحظه کرم اینجور نبشتن در تنبان ما بود!و ما گوش به فرمان کرم تنبانمان هستیم!

والسلام علیکم و رحمة الله!

تولد شما هم مبارک!

+ بافته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:43  از توهمات من!  | 

هنگام سپیده دم خروس سحری           دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح            کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

خیام...

حالا اینکه در آن شب بی خبری چه گذشت که این خروس آن همه قیل و قال کرد را باید از آن بزرگ پرسید!

+ بافته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 18:9  از توهمات من!  | 


نیاکانم همه کوچه گرد و بدیهه سرا بودند

پدرم نقاشی سورئالیست بود که سرخ را با زرد مخلوط می کرد

و مادرم در کاباره ها شبانه  آواز می خواند

از پدرم مشاهده آموختم

و از مادرم بی پروایی را

تعجب نکنبد اگر می بینید طبابت می کنم!

هر چه نباشد شغل اجدادی ماست!

کماکان بی هدف و بی معنی!این هم تنوعی است...

+ بافته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:28  از توهمات من!  | 


کاشف به عمل آمد که کافکا داستان مسخ خود را از نویسنده ای که در میان سوسکهای روشن فکر و ادب دوست بسیار مورد احترام بوده و هست بلند کرده. می گویند پیش نویسهای داستان اصلی را در چاه منزل پدریش یافته و آن  را با کمی دست کاری به نام خودش جا زده! اگر این طور باشد که می گویند برای طرفداران کافکا و سبکش خیلی بد است! البته جای شک باقیست زیرا این سوال پیش می آید که مگر سوسکها هم از این قبیل نویسندگان دارند؟من که گمان نمی کنم  امثال این نفرات در میان سوسکها هرگز باشد که اگر بود اینقدر گونهء موفقی نمی شدند که صرفاً بخورند و بقای نسل کنند به صورتی که در هر مستراح بتوان یکی از آنها را جست! به هر حال من یک نسخه از داستانی را که مدعی اند اصل است با کلی خواهش و درخواست و رشوه به دست آوردم:

یک روز سوسکی تیمور(!) نام که دلال فضولات است با عرقی سرد از خواب بر خواست و متوجه چهار زائدهء گوشتالود بی خاصیتی شد که از چهار زاویهء بدنش به شکل بی هدفی بیرون زده. همین که آمد به تنش تکان دهد فهمید که به پهلوی راست دراز کشیده بر خلاف عادت همیشگی که به پشت می کپید. اطراف را نیک که نگاه کرد همان کثافات همیشگی را دید و صدای ریزش قطرات آب که معلوم نیست نم نم باران است یا چک چک فاضلاب. هنگامی که خواست دست و پایش را بر روال هر روز صبح از سر رضایت و شادمانی از زندگی ای که دارد کش و قوس دهد چند جفت کم آورد ،اما فکر کرد چهارتا هم کافیست! ناگهان به یاد آورد که امروز روز پر کاریست و باید به بالادستانش خبر گرفتگی یکی از راه آبهای اصلی را بدهد. خواست بجنبد که دید روی دو پا ایستاده!فرصت تعجب ندارد باید سریع باشد هرچند دو پا یرای دویدن کمش بود! ناگهان دلش آشوب شد...این بوی آشنا که هر روز باعث می شد آرواره هایش از وجد به هم بخورند امروز به او حال تهوع می داد.مهم نیست باید بشتابد ولی اول باید اصلاح کرد!اندیشید اصلاح دیگر چیست، به عمرش دست به تیغ نبرده بود و نیازی به هیچ پیرایش و آرایشی حس نکرده بود!لابد این هم از اثرات جانبی مرض نا بهنگام امروزش بود. نه دیگر نمی توانست بوی گند را تاب بیاورد ولی مشغله زیاد است مهمتر از همه اینکه می خواست از این خراب شده بیرون بزند و بگریزد.همین که کار امروز را به انجام رساند استعفا نامه اش را می نویسد و مدیریت راه آب اصلی را به یک بدبخت دیگر واگذار می کند و از این سیاهی نم آلود برای همیشه می رود و می تواند بقیهء عمرش را که دو روزی می شود زیر سایهء درخت سیبی سر کند. اما دو روز کم است تا کنون متوجه کوتاهی عمرش نشده بود. افکارش مسلسلوار روی همه چیز دور میزد و عاقبت به نا امیدی و یک میل شدید به رهایی تبدیل می شد. حتی اندیشیدن به فصل جفت گیری هم حواس او را از این موضوع پرت نمی کرد!نه!باید اصلاح کند احساس کثافت می کرد. صدای خواهران و برادران بی شمارش که حتمی به دنبال او آمده بودند برای گشت و گذار در لجنها مو بر اندام تازه اش سیخ می کرد. خدا کند هرگز نرسند نمی دانست  این افکار عجیب و غریب و این شمائل بی قواره و این نفرت و یأس را چگونه برایشان توجیه کند و نمی دانست آیا باز مقبول خواهد ماند یا نه و او به آنها برای زندگی دسته جمعیشان متکی بود.یا شاید هم نبود؟افکارش از همیشه تندتر می دوید و می چرخید. باید اصلاح کرد، باید اصلاح کرد و رفت!بدون استعفا نامه!ناپدید می شود و باقی عمرش را که به طرز غریبی کمش بود و به طرز عجیبی بیشتر از دو روز می نمود زیر درخت سیبی سر خواهد کرد. نه هر درختی، درخت سیبی در باغ سیبی که از آن خودش باشد!شوق کشف این احساس قوی تملک او را به دویدن واداشت و دو پا چه به اندازه بود!

در اینجا داستان ناتمام رها شده و تنها چیزی که در طی جست و جو برای یافتن انتهای داستان به دست آمده یک لنگه دمپایی و لکه های قهوه ای بیشمار است!

همچنین یکی از دوستان نزدیک من که در جریان این قضایاست می گوید تیمور نامی در دائرهء آفت زدایی ادارهء آب و فاضلاب به  سم پاشی تمام راه آبهای اصلی شهر اهتمام ورزیده!

خلاصه راست و دروغش به پای مرحوم کافکا!ما گناهش را نمی شوریم!


+ بافته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:26  از توهمات من!  | 


امروز برای تمام سگهای خیابان بی شرمانه پارس کردم

امروز به خدایان باران برای به هم ریختن آرایش گیسوانم ناسزا گفتم

امروز معصومیت نگاهم را دور ریختم ولی چشمانم هنوز همان قهوه ای تیره است

امروز...

همممممم....

روز خوبی بود!

+ بافته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:3  از توهمات من!  | 

و فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی...
اما بدون اصول و قوائد منطقی...
درهم درهم درهم!شبح وار...
یک هالهء ابر مبهم!
و وزن سنگینی که روی سینهء توست تو را متوجه شمارهء نفسهایت می کند...
و فکر می کنی شاید این بار این قلب توست که دارد فکر می کند!
و نفهمیدی!
همین نفهمیدن تورا به فکر کردن گماشته...
و یک چرخهء بی سر وته...به نفهمیدن ادامه می دهی!
و این هیچ شیرین نیست!
سایه سایه سایه...
لعنت به مسئول نفهمی هایم!من به فهمیدن خو کرده بودم...
و سینه ام همیشه پر از هوای جاری بود...
اشتباهات مکرر در بستن بند کفش و کلید انداختن به در می گوید که شاید مغزت امروز در کار نیست!
هر چه هست...گنگ و گنگ...
زبان قلبت را نمی دانی...
جداً گمان می کنم که قلبم می خواهد فکر کند!
چه بلند پروازیها!

و این نیز بگذرد!اما نفرین من خواهد ماند!

+ بافته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:37  از توهمات من!  | 


خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت ...

...no regrets

 

+ بافته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:52  از توهمات من!  | 


تاریکی همه جا هست

و دریچه ها را باز می گذارم تا به هر جا که خواستند نشت کنند

شیاطین بدنام شده

دست هایشان را چه هولناک تکان می دهند

و در قلبم ترسی است

که می دانم حقیقی نیست

دوستشان دارم

چون با من اند

هر چند از من نیستند

که خودم را سخت بیزارم

آه ای موجودات کوچک قابل ترحم

ما به هم بس نزدیکیم

که هنر پلی است میان دلها

اما من می دانم

تو هم می دانی

"بی هنری" ما را به هم زنجیر کرده!

(من اصولا شعر نمی سرایم!)

+ بافته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:16  از توهمات من!  | 


من اینجا با چرتکه ام ایستاده ام,

در وضعیت آناتومیک!

قلبم از سرما کرخت شده

و نای گام زدن ندارم.

در را باز کن!

مرا راه بده!

تا ابد به من بخند,

و من با تو می خندم.

فقط مرا به سرای احمقانه ات راه بده!

شاید حوصله ام سر رفته,

عقل یکی است و حماقت بی شمار...

مرا مضحکه کن!

مرا راه بده!

(و البته که این یک شعر نیست!)

+ بافته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 20:40  از توهمات من!  | 

با من بخند,

و با من برقص.

ولی برای تماشای تلفیق ماه با ابر,

پشت بامی خلوت تحقق آرزوهای من است!

+ بافته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:24  از توهمات من!  | 


"از این بیشتر چیزی برای گفتن ندارم."

تا حالا به این خوبی چیزی نگفته بودم!

+ بافته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:39  از توهمات من!  | 


 من خوشگلم!

 من باحالم!

 من جذابم!

 من مهربانم!


این متن پلاکارد سفارشی منه!با خط قرمز درشت لطفا!

این روزا همه چیز حرف و ادعاست!

باشد تا به خودمان و دیگران حقیقت با دروغ باورانده شود...

(این متن فقط برای ابراز حس بود و از لحاظ زیبایی شناختی و فلسفی فاقد هرگونه ارزش می باشد!)

خودم از خودم شرمسارم!!

چرا آدما باید دروغ باشن؟یا اگه راستن بازم باید به دروغ متوسل شن؟

یک تف غلیظ چسبکی به هیکل کریه زندگی!

+ بافته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 3:19  از توهمات من!  | 


اسطوره چیست؟
اسطوره کتابی است در دست ما! ما آن را می خوانیم و خوشمان می آید و فکر می کنیم چه ساده لوحانه. و به حماقت گذشتگان می خندیم.
اسطوره همین است!
اسطوره ها برای ما سر گرمی اند.
هر داستانی سرگرم کننده است.

اما اسطوره یک داستان نیست.
اسطوره حقیقت است!
اسطوره چیزی است که زمانی باور می داشتند.
و حقیقت یعنی همین: باور!
پس اسطوره زمانی حقیقت بوده, نبوده؟
و الآن نیست!

پس حقیقت مرده...
انسانها حقیقت را می کشند.
نه! گناه را گردن ما نیانداز!تقصیر قدیمی هاست... که اینقدر زودباور بودند!
و چه چیز آنها را به این باور واداشت؟

چگونه...راستی چگونه فکر می کردند که غولها در باتلاقها زندگی می کنند و پریان در جنگلها آواز می خوانند؟
در این دوران حتی یک بچهء چهارساله هم باور ندارد...می گوید کو؟من که ندیدم!

چطور قدیمیها باور می کردند؟

اسطوره چیست؟
اسطوره شاید خرق عادت است...

و مشکل همین جاست...عادت!

قدیمیها اینقدر چیزهای عجیب دیده بودند که بدانند یک دیو عجیب نیست.
چگونه اژدهایی که آتش می دمد عجیب باشد وقتی هر سحر گویی آتشین دهها برابر هر دیو از پشت کوهها بیرون می خزد؟

نه!قدیمیها با دیدگان گرد دنیا را نگاه می کردند...
از یک سنجاقک شگفت زده می شدند و ما با بی حوصلگی هواپیمای جنگی را در حال مانور با چشم دنبال می کنیم.

ما عادت کردیم...
به برنامهء مترو عادت کردیم.
به اخبار ساعت بیست و یک عادت کردیم.
به انتخابات چهارسالهء ریاست جمهوری عادت کردیم.
به مرگ کرور کرور در جنگهای بی پایان و بی هدف عادت کردیم.

ما چه زود عادت می کنیم!
ما...
به زندگی عادت کردیم!

و خرق هر کدام از این عادتها یک شوک است! یک شوک شدید...
و پاسخ ما به این شوک انکار است.

برای آنکه شوک زده نشویم چشمانمان را می بندیم.
و نمی بینیم!
و باور نداریم چیزی را که نمی بینیم.
و باور نداریم...چون چیزی نمی بینیم!

و به باور نداشتن عادت کرده ایم.
و عادت کرده ایم به باور نداشتن چیزهایی که به آنها عادت نکرده ایم.

و قصهء شیاطین و هیولاها را می خوانیم...
و شب راحت می خوابیم!
حتی اگر چهار سالمان باشد!

و هر شب سر ساعت نه اخبار می بینیم!

۸۵/۱/۸

+ بافته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:16  از توهمات من!  | 


آیا من صرفاً در زمانی اشتباه متولد شدم...

یا کلاً به اشتباه متولد شدم؟

!

...!

+ بافته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:52  از توهمات من!  |